بنر عنوان نشریه وقایع اتفاقیه

از شمارۀ

سفر در معنا

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

شکست بزرگ دوست‌داشتنی

نویسنده: محبوبه شیرزاد

زمان مطالعه:14 دقیقه

شکست بزرگ دوست‌داشتنی

شکست بزرگ دوست‌داشتنی

شهریورماه هزار و چهارصد و سه حوالی ساعت سه یا چهار عصر بود که دنیا روی سر من آوار شد؛ یک خبر، یک نگاه، یک نرسیدن و اشک‌های بی‌نهایتی که انگار از دل یک آتشفشان سرچشمه می‌گرفتند. به سوگ آرزویی نشسته بودم که شانس برآورده‌شدنش را کاملاً از دست داده بودم.

 

من، مامان که ترسیده بود، صفحه‌ی موبایلی که تصویری با کلمات پررنگ «محبوبه شیرزاد – دانشگاه فردوسی مشهد» را نشان می‌داد، دوستم که زبانش بند آمده بود و احتمالاً حیواناتی که مثل همیشه با ما هم‌زیستی مسالمت‌آمیز داشتند، شاهد این فاجعه‌ی تأسف‌بار زندگی‌ام بودند. همه چیز شبیه از دست‌دادن یک شخص عزیز در سینمایی‌ترین حالت ممکن بود.

 

مامان که در این واقعه‌ی سینمایی نقش شخصیت درمانده‌ای را داشت که کنترل هیچ‌چیز را در دست ندارد، به بابا متوسل شد. قهرمان پرده‌ی سینمایی آن روز، بابا بود؛ او برای اولین بار در طول زندگیش، یا حداقل زندگی من، کارش را وسط روز رها کرد، یک جعبه شیرینی خرید و در طبیعی‌ترین حالت ممکن این دستاورد دوست‌نداشتنی من را تبریک گفت. طوری برخورد می‌کرد که انگار آواری در کار نیست، رویایی فرو نپاشیده، فقط چند آجری که اهمیت چندانی هم ندارد جابه‌جا شده و این واقعه لایق جشن و شادی است.

 

در آن لحظه‌ها که احساس می‌کردم درمانده‌ترین فرد روی کره‌ی زمین هستم، خوب می‌دانستم رویایی که سال‌ها با تصورش خوابیده بودم به خاکستری سرد تبدیل شده است. اما واکنش پدرم نقطه‌ای بود که مرز درماندگی مرا تغییر داد.

 

بابا خوشحال بود و این چیزی نبود که همیشه اتفاق بیفتد. با همه تماس می‌گرفت، موضوع نتایج کنکور را پیش می‌کشید و با افتخار از نتیجه‌ی درس‌خواندن‌های زجرآور من صحبت می‌کرد. شرمنده‌ی دلم بودم، اما بابا خوشحال بود.

 

احساس می‌کردم خدا تمام خشمش از همه‌ی نمازهای نخوانده‌ام، روزه‌های نگرفته‌ام و واجبات انجام نداده‌ام را یک‌باره بر سرم خالی کرده است. با دوستم در تهران که در تمام این مدت برای تهران‌گردی‌ها و تجربه‌های مشترکی که دوست داشتیم در یک جغرافیا رقم بزنیم، برنامه ریخته بودیم تماس گرفتم. گریه می‌کردم و فقط توانستم بگویم: «تهران قبول نشدم، مشهد قبول شدم.» این غم‌انگیزترین جمله‌ای بود که در مکالمه با یک فرد به کار برده بودم.

 

مشهد برای من یک دنیای ناشناخته و دوست‌نداشتنی بود که ناچار به پذیرش آن بودم. مامان با خوشحالی لیست وسایل مورد نیاز خوابگاه را می‌نوشت و یکی‌یکی تیک می‌زد و من در آستانه‌ی هجده سالگی با بزرگترین شکست زندگیم دست‌وپنجه نرم می‌کردم.

 

زمان گذشت، آوار را کنار زدم، تمام زندگی‌ام را در یک چمدان خلاصه کردم و راهی مشهد شدم. اولین برخوردم با دانشگاه فردوسی شبیه به دیدار با فردی بود که وقتی از نزدیک می‌بینی‌اش، متوجه می‌شوی اشتباه قضاوت کرده‌ای و آن‌قدرها هم بد نبوده. دانشگاه زیبا و زنده و سرسبز بود؛ درست مثل شیراز. و این اولین وجه اشتراک من و مشهد بود.

 

با وجود همه‌ی استقلالی که در گذشته داشتم، استقلال خوابگاه و زندگی دور از خانواده برایم طعم دیگری داشت. حالا می‌توانستم بدون سانسور و محدودیت، خودم باشم؛ با آدم‌ها درباره‌ی افکارم همان‌گونه که هستند، نه آن‌گونه که آن‌ها دوست داشتند، حرف بزنم، با چالش‌های زندگی جمعی مواجه شوم و جهانی را بسازم که همیشه در ذهنم نقشه‌اش را داشتم.

 

مشهد دوست‌نداشتنی که یک روز تصویر کارنامه‌ام را به وحشتناک‌ترین تصویر عمرم تبدیل کرده بود، حالا برایم شده بود خانه؛ نقطه‌ای که در کمترین زمان قلبم را از احساس تعلق پر کرد و شکست مرا به یک پیروزی که واقعاً هم لایق جشن بود تبدیل ساخت.

 

در تیرماه امسال، زمانی که فهمیدم قرار است زودتر به مشهد برگردم، از اعماق وجودم خوشحال شدم. به فاصله‌ی یک سال، مشهد برای من از یک اجبار تبدیل شده بود به یک فرصت. مشهد، سفر و ادبیات! این بهترین ترکیبی بود که می‌توانستم برای تابستان از خدا بخواهم.

 

بالاخره سفر من از هزار و هفتصد کیلومتر آن طرف‌تر از مشهد شروع شد. سه بلیط با سه مقصدی که در نهایت مرا به مشهد می‌رساند. همه‌ی وسایلم را که برای زندگی خوابگاهی لازم داشتم، به‌علاوه‌ی سه‌تاری که هیچ‌وقت یاد نگرفته بودم و تنها نقش هم‌سفر من را داشت برداشتم و خانه را به سمت اصفهان ترک کردم.

 

مقصد دوم اصفهان به تهران بود. در قطار، کوپه‌ای چهار نفره با یک زن و شوهر جوان عجیب و یک مرد تقریباً میان‌سال هم‌سفر شدم. تقریباً همیشه، در همه‌ی مکان‌هایی که حضور داشتم جز جمع‌های فامیلی تلاش می‌کردم با آدم‌ها ارتباط برقرار کنم. این هم‌صحبتی‌ها و شناختن‌ها و شناساندن‌ها، کشف‌کردن‌ها و کشف‌شدن‌ها یکی از لذت‌بخش‌ترین قسمت‌های زندگی‌ام بود.

 

برای شروع، از راحت‌ترین نوع ارتباط استفاده کردم؛ گلایه از وضع موجود که در آن اشتراک داشتیم. به آقای تقریباً میان‌سال گفتم که چقدر هوا گرمه و هم‌صحبتی ما شروع شد. آقای میان‌سال با لهجه‌ی ترکیبی خوزستانی‌ترکی‌ از خودش گفت؛ از پدرش که خان بوده، از شغلش به عنوان مهندس نفت در پالایشگاه، از مدال‌های قهرمانی ورزشی‌اش، از خاطرات دکتری خواندنش در انگلیس و تدریسش در دانشگاه اصفهان و از شعرهایی که سروده بود و در فلان کنگره‌ی ادبی برگزیده شده بود.

 

زمانی که این موفقیت‌ها را تعریف می‌کرد، احتمالاً متوجه شد که من به حقیقت موضوعات شک کرده‌ام. مهر بین‌المللی مربوط به مهندسی‌اش و عکس‌های مدال‌های قهرمانی‌اش را نشانم داد. حالا خودش را به عنوان یک انسان بالغ و موفق و باتجربه به من ثابت کرد. در درست‌ترین جایگاه برای نصیحت من قرار داشت؛ هر دو روی تخت‌ بالای قطار دراز کشیده بودیم و این عجیب‌ترین حالتی بود که نصیحت می‌شدم.

 

در همان حالت که به زور تلاش داشتم خنده‌ام را کنترل کنم، درباره‌ی داستایفسکی و آلبرکامو حرف زدیم، آهنگ‌های بانو مرضیه را گوش دادیم و ارتباطی که با گلایه شروع شده بود، با اندوخته‌ی تجربیات شخص زحمت‌کشیده و موفق به پایان رسید.

 

به علت عدم وجود بلیط مناسب، دو روز در تهران ماندم. تهرانی که سال‌ها آرزویش را داشتم، حالا یک پل ارتباطی بین من و مشهد بود. حتی حاضر نشدم شلوغی‌هایش را بپذیرم و برای دیدنش زمان صرف کنم.

 

یک شب قبل از حرکت، دوست سمنانی‌ام که هشتاد و پنج درصد ارتباط‌مان را با صحبت درباره‌ی مشاهیر و موسیقی سنتی گذرانده بودیم، خبر داد که همان پنج دقیقه توقف قطار هم ارزش این را دارد که همدیگر را ببینیم. از پیشنهادش تعجب کردم؛ همین که به این موضوع فکر و برنامه‌ریزی کرده بود، بی‌نهایت برایم ارزشمند بود.

 

فضای قطار اتوبوسی کاملاً متفاوت بود. یک دختر بچه یازده ساله افغانستانی کنارم نشسته بود و تنها ارتباطی که می‌توانستم با او برقرار کنم نگاه کردن به چشم‌هایش و یک لبخند تقریباً مصنوعی بود. در ایستگاه سمنان، دوستم را دیدم. دو تا کوکی با خودش آورده بود؛ چون یک بار عکس کوکی‌های مادرش را فرستاده بود و گفته بودم: «چقدر دلم خواست، حتی عکسش هم خوشمزه است.» انگار که این سفر، سفر عالیس در سرزمین عجایب بود.

 

نمی‌دانم به دلیل معنایی که کوکی‌ها برای من و دوستم داشت، یا هنر آشپزی مادر دوستم، احساس کردم خوشمزه‌ترین شیرینی زندگی‌ام را خورده‌ام.

 

در نهایت این خانه‌به‌دوشی به مشهد رسیدم. اسکان من در مشهد از خانه‌ی خانواده‌ی کریمی‌پور شروع شد. خانواده‌ی کریمی‌پور، به خصوص زهرا که دوستی‌ام با او در دانشگاه شکل گرفته بود، جزو دسته‌ی افراد بسیار خوبی هستند که اگر کمی شخصیت بدبینی داشتم، مطمئناً خیال می‌کردم یا قاتل زنجیره‌ای هستند یا قاچاقچی کلیه. در یک روزونیمی که آنجا بودم، ذره‌ای احساس ناخوشایند نداشتم و این برای مامان و بابا که دایره‌ی ارتباطات محدودی داشتند، یک پدیده‌ی درک‌نشده بود. زهرا و مادرش بهترین شنونده‌های دنیا برای حرف‌های طنزم بودند. آن‌قدر عمیق و از ته دل می‌خندیدند که احساس می‌کردم چارلی چاپلین هستم.

 

وسایلم را جمع کردم و با همراهی خانواده‌ی کریمی‌پور راهی هتل شدم. همه چیز بهتر از تصورم بود. وارد اتاق شدم، وسایلم را گذاشتم و منتظر هم‌اتاقی‌های دیگرم شدم. در کمتر از نیم ساعت، ارتباط راحت و صمیمی بین ما شکل گرفت، که وقتی نفر چهارم به اتاق ما پیوست، خیال کرده بود که ما از قبل همدیگر را می‌شناسیم. ما با علایق تقریبا مشترک، در یک مکان و با یک هدف، همه چیز برای ارتباط گرفتن مهیا بود. شناخت آدم‌های جدید چیزی را در من زنده می‌کرد؛ شبیه بچه‌ با ذوقی بودم که می‌خواهد با همه‌ی هم‌کلاسی‌هایش دوست شود و به همه بگوید که مداد رنگی‌هایش را عمه‌اش از خارج آورده است.

 

با وجود خستگی زیاد، تصمیم گرفتم به حرم بروم. عشق به امام رضا، ته‌مانده‌ی اعتقادات مذهبی‌ام بود که هنوز می‌توانستم در زمان درماندگی به آن چنگ بزنم. ورودی حرم، یکی از خادم‌ها به کفش تابستانی و جوراب نپوشیدنم ایراد گرفت. با لحنی که مطمئنم اگر امام رضا هم می‌دید، ناراحت می‌شد، گفت: «جوراب واجبه، زیارت مستحب» و به من اجازه ورود به حرم را نداد. با عصبانیت به هتل برگشتم و تصمیم گرفتم به خاطر یک جفت جوراب، ته‌مانده‌ی اعتقاداتم را به خطر نیندازم.

 

صبح روز بعد با صبحانه در حرم امام رضا شروع شد، همه‌ی هم‌سفرهایم را دیدم و از هر کدامشان یک تصویر ذهنی ساختم. کم‌سن‌ترین عضو گروه بودم و این موضوع به من این فرصت را می‌داد که کمی رهاتر و آزادتر رفتار کنم و لزومی نداشت یک شخصیت بالغ و کاملاً پخته به نظر بیایم.

 

در ابتدای صحبت‌های لیدر گروه، صحبت از زمینی شد که هم قبرستان بوده، هم قتلگاه و هم مدرسه. با خودم فکر کردم اگر این زمین انسان بود با این همه تناقض چطور کنار می‌آمد؟ چقدر امکان داشت که شخصی که در آن مکان قد کشیده، خونش هم ریخته شده باشد؟

 

در ادامه صحبت‌ها چیزی جز خستگی و گرما حس نمی‌کردم. مدام دنبال جایی بودم که بنشینم و شاید جالب‌ترین قسمت آن صبح، یکی از افراد شرکت‌کننده با چهره‌ای شبیه فلاسفه غرب، چشم‌های خمار و واکنش‌های کاملاً متفاوت از بقیه بود. تقریباً هیچ جمله‌ای او را به وجد نمی‌آورد و کمتر موضوعی پیدا می‌شد که برایش ارزش لبخند زدن داشته باشد.

 

حرف‌های آقای لیدر با کلاه مخمل آبی‌رنگش، که او را شبیه به نویسنده‌های قرن نوزدهم فرانسوی کرده بود و با دیدنش احساس گرما می‌کردم، را گوش نمی‌دادم. اما واکنش فیلسوفانه هم‌سفر به ظاهر عجیبم را به صورت زنده دنبال می‌کردم.

 

اعتقاد داشتم در برابر معماری شیراز، که مدام با آن در طول زندگی سر و کله زده‌ام، این بناها چیزی برای ارائه به من ندارد. اما این سبک گردش، حرکت‌های دسته‌جمعی، پیشینه جزئی‌ترین بخش‌های مشهد، همه چیز را تغییر داد. احساس می‌کردم این اولین بار است که مشهد را می‌بینم.

 

معماری به ظاهر ساده، حالا با شنیدن داستان‌ها و عقبه تاریخی، مغز من را به کاوش و قلبم را از ذوق ساده و کودکانه‌ام پر کرده بود. گردشگری بودم که انگار ساعت‌ها برای شناخت مشهد رکاب زده و حالا از عمیق‌ترین نقطه مشهد را می‌بیند.

 

بعد از برنامه فشرده شناخت مشهد، نه فقط به عنوان حرم و ناهار، اولین کارگاه مربوط به نویسندگی شروع شد. خانمی چهل‌وشش‌ساله با ترکیب لباس رنگی، ساده و شیک، یک دستبند ظریف، جوراب و کفش ست، مادر یک پسر بیست‌ساله و غرق دنیای ادبیات، با چهارچوب ذهنی مشخص، لبخندهای گرم و ناخن‌های مرتب، که ایده‌آل‌ترین تصویری بود که می‌توانستم از میان‌سالی هم داشته باشم، استاد آن روز کارگاه ما بودند.

 

همیشه معتقد بودم هیچ چیز در زندگیم آنطور که می‌خواستم نبوده. حتی اتفاقات خوب هم چیزهایی نبودند که من برایشان برنامه‌ریزی کرده باشم. اما در آن نقطه، روی صندلی‌های پلاستیکی کلاسی که تا چند روز قبل حتی نمی‌دانستم وجود دارد، با صدای پس‌زمینه سه‌تار هنرجوی اتاق بغلی و داده‌های ادبی استاد، به این نتیجه رسیدم که خدا شخصاً این روزها را بر اساس جزئی‌ترین علایق من چیده، تا مثل همیشه به بنده شکرگزارش نشان دهد که حواسش به او هست و دلش را گرم کند.

 

بعد از کارگاه ادبی، به سمت یک محله جدید با دنیای جالب حرکت کردیم؛ محله آدم‌هایی که برای رفع غربت و دوری از وطن، فرهنگ خودشان را به محیط قالب کرده بودند. افغانستانی در دل مشهد.

 

کوچه و بازارهای گلشهر وطنی بود برای افغانستانی‌های دور از وطن که در آن احساس تعلق و تملک و آرامش خاطر داشتند. مغازه‌های فشرده، لباس‌های سنتی رنگی، طلاهای بزرگ و زرد رنگ، خیابان‌های سنگ‌فرش‌شده، پیرمرد چایخانه که رایگان برای همه چای می‌ریخت، خوراکی‌های کابلی … همه طوری کنار یکدیگر چیده شده بودند که نشان می‌داد زندگی در قلب افغانستانِ مشهد جاریست.

 

به فاصله یک روز، مشهد از چیزی که می‌شناختم (در واقع گمان می‌کردم که می‌شناسم) تبدیل به شهری شد که انگار اولین باری است که در کوچه‌پس‌کوچه‌هایش قدم می‌گذارم.

 

در اتوبوس برگشت به هتل بودیم که پدرم زنگ زد. یکی از سوال‌های همیشگی‌اش را پرسید: «خوش می‌گذرد؟» این اولین باری بود که از اینکه بدون خانواده در نقطه‌ای دور به من خوش می‌گذشت، احساس گناه و شرم نمی‌کردم. برای بابا شرح دادم که همه چیز چقدر خوب است و این بار واقعاً خوش می‌گذرد. بابا از اینکه در آن لحظه حداقل یکی‌مان خوشحال بودیم خدا را شکر کرد، و این حسن‌ختام روز اول ماجراجویی ما بود.

 

روز دوم با شکوه و جلال آرامگاه فردوسی و جبروت سبیل‌های لیدری که درباره آن حرف می‌زد شروع شد. فکر کردم کاش من هم شاهنامه‌خواندنم را، که شنبه‌ای از روزهای هفته شروع کرده بودم، ادامه می‌دادم. با دوست‌هایی که دو روز بود می‌شناختمشان دورتادور محوطه را قدم می‌زدیم و از محدودیت‌هایی می‌گفتیم که در زندگی آزارمان داده و حالا به واسطه این سفر از بین رفته‌اند. برایشان از اینکه مشهد نقطه امن من برای ارتباط با آدم‌ها و دنیای جدید شده حرف زدم.

 

در نهایت روی صندلی سنگی کنار مغازه سازهای سنتی، با موسیقی پس‌زمینه استاد شجریان نشستم. موبایلم را برداشتم و به دوستی که دلم می‌خواست با او توس را بگردم تماس گرفتم و از چیزهای دیگری که دلمان می‌خواست با هم تجربه کنیم صحبت کردیم، و این بهترین قسمت گشت و گذار من در توس بود.

 

آخرین مقصد که به زعم من مدال بهترین بخش ماجراجویی ما را به گردن می‌اندازد، شهرک عرب‌ها بود؛ نقطه‌ای که آقای فتحی به آن احساس تعلق داشت. شهرکی که فلافل مردمش را نجات داده بود. آقای فتحی با یک لبخند بزرگ و از ته دل از گذشته شهرک به ما می‌گفت؛ از دیواری که آن‌ها را از مردم جدا کرده بود، از امنیتی که نداشت، از کانون پرورش فکری محقر شهرک که چقدر تأثیرگذار بوده و از کوچه‌پس‌کوچه‌های خانه‌های سازمانی شهرک.

 

احساس می‌کردم در تمام مدت چشم‌های آقای فتحی برق می‌زد، و این عمیق‌ترین نوع بیان روایتی بود که وجود داشت. به این فکر کردم که جغرافیا تا چه حد روی سفر ما تأثیر دارد؟ چه چیزی باعث شده همان احساسی که از سفر به خوزستان داشتم، در مشهد هم داشته باشم؟

 

آدم‌ها به محیط ارزش و اعتبار می‌دهند یا محیط به آدم؟ چه محرکی وجود داشت که مشهد برای من به یک تجربه جدید تبدیل شده بود؟

 

از نظر من، به عنوان یک فرد کاملاً برون‌گرای علاقه‌مند به گروه، بخش عمده تجربیات و احساساتم از ارتباط با آدم‌ها نشأت می‌گیرد. انسان‌ها در دوره‌های مختلف، با دیدگاه‌های مختلف، در محیط‌های متفاوت زندگی‌هایی را به وجود آوردند و حالا ما به دنبال شناخت آن‌ها و شنیدن سرگذشتشان هستیم.

 

اولین و تنها رنگسرز به سبک سنتی هیچ معنایی ندارد، اگر آدم‌هایی نباشند که فرش ببافند.

 

من فکر می‌کنم انسان‌ها به واسطه‌ی رابطه‌ای که با دنیای درون و بیرونشان دارند، محیط‌ها را شکل می‌دهند سو به آن‌ها، به‌عنوان یک مکان نه صرفاً فیزیکی، ارزش و معنا می‌بخشند.

 

مشهد برای من یک‌سال پیش معنای یک شکست بزرگ را داشت و حالا نقطه‌ی عطفی شده که می‌توانم به آن تعلق داشته باشم.

 

شاید اگر خانواده‌ی کریمی‌پور نبود، اگر در خوابگاه با هم‌اتاقی‌های فعلی‌ام آشنا نشده بودم، اگر شهرک عرب‌ها را آقای فتحی معرفی نکرده بود، اگر سینما هویزه، که تنها مکانی‌ست که دوست دارم تنها بروم، وجود نداشت، اگر سرگذشت خانه‌ی غفوری و توکلی را نشنیده بودم، اگر با همه‌ی هم‌سفرهایی که دیده بودم ارتباط نگرفته بودم، اگر بابا برای مشهد قبول شدنم شیرینی نخریده بود مشهد معنا و ارزشی که در این لحظه برایم دارد را نمی‌داشت.

 

در انتهای این سفر تنها دو سوال ذهنم را مشغول می‌کند:

 

آیا سفر درونی ملزمِ سفر بیرونی‌ست؟

 

و اینکه آقای فتحی در مکالمه‌ی عربی‌اش با اشخاصی که درباره‌ی حضور ما کنجکاو شده بودند، که مرز بین دعوا و دوستی بود، چه گفت؟

محبوبه شیرزاد
محبوبه شیرزاد

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.